أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )

597

الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )

( 6 ) . العبرى . ( 7 ) . نسخهء فارسى اين انواع را مشروح‌تر توصيف مىكند : « درخت سدر دو نوع است : نوعى از او دشتى است و ميوهء او منتفع نبود و برگ او در غسول استعمال كنند ، ميوه او به طعم عفص بود و آب دهان را برچيند ؛ عرب اين نوع را « ضال » گويند به تخفيف لام . [ نوع ] ديگر از او آن است كه منبت او به آب نزديك باشد ، برگ اين نوع را در دست‌شوى به كار برند چون اشنان و غير آن » . ( 8 ) . نك . يادداشت 7 . ( 9 ) . الاشكلة ، در فرهنگ‌ها اشكل را همچون سدرى تفسير مىكنند كه در كوه‌ها مىرويد ؛ Lane ، 1588 ؛ ابو حنيفه ، 6 . ( 10 ) . العلبة . ( 11 ) . نسخهء پ اين‌گونه اصلاح مىكند : و صغار السدر و الاراك « بل » و صغار جميع الشجر . . . قس . Lane ، 2026 . 529 . سذاب 1 ديسقوريدس : اين « فيغانن » 2 است و [ سداب ] دشتى - فيغانن اغريون 3 . [ سداب ] به سندى سدبو 4 [ ناميده مىشود ] . از [ سداب ] بستانى بايد نوعى را برگزيد 5 كه در كنار درخت انجير مىرويد . [ سداب ] دشتى اصلا به درد خوردن نمىخورد . رازى : تخم سداب دشتى سياه‌تر از تخم حرمل 6 و ريزتر از آن است . [ سداب ] به هندى ساوه 7 [ ناميده مىشود ] كه به معناى « هميشه سبز » است 8 . [ كسى ] دربارهء صريع الغوانى 9 به هجو گفته است : بوى سداب آن‌چنان نفرت‌انگيز نيست * براى مارها ، كه تو براى خوبرويان ابن دريد : براى [ سداب ] در زبان عربى نامى ديگر جز خفت 10 نمىشناسم . به زبان قاير 11 ( ؟ ) بيغن 12 [ ناميده مىشود ] كه معرب مىكنند و مىگويند « فيجن » 13 . ديسقوريدس : اهالى كپادوكيه [ سداب ] دشتى را مولى 14 مىنامند ، ساقه‌هايش از يك ريشه [ مىرويند ] ، برگ‌هايش درازتر از برگ [ سداب ] بستانى و پهن‌تر از آن است ؛ بويش ناچيز است 15 ، گل‌ها سفيد و سرها سه‌تا سه‌تا [ به هم پيوسته‌اند ] ، در آنها تخم‌هاى سه گوش متمايل به سرخ بسيار تلخ قرار دارند . برخىها آن را « حرمل » مىنامند . ابن ماسويه : جانشين [ سداب ] در داروهاى سكسكه - نعناع وحشى 16 ، در باد معده 17 و گوارش 18 - پونه يعنى حبق و اگر نباشد ، نعناع است .